در ابتدای امر از دوستان بزرگوار به خاطر وقفه چندین روزه عذز خواهی می کنیم ...

۱.اروند کنار

معلم: گمنام بی تفحص

شاید بتوان غریب ترین گمنام ها را در اروند کنار پیدا کرد همان ها که در عملیات رام سازی اروند خروشان٬ در والفجر ۸ در اروند غریبانه در آب رها می شدند...

همان ها که در راه اسلام حاضر شدند اگر تیر خوردند به زیر آب بروند تا مبادا صدایی از آنها در بیاید تا همرزمانشان قتل عام شوند...

به راستی در کدامین دانشگاه می توان بزرگتر از این آموزه را یاد گرفت...

در رده بندی بهترین دانشگاه های جهان اروند کنار در کدامین رتبه است؟

...

۲.طلائیه

معلم: محمد ابراهیم همت

می گن اینجا طلاست آن هم از نوع ۲۴ عیار...

ین جمله یه آقاست...

یه خادم دل شکسته...

اسمش حاج کاظم آفاقی است...توی همون طلائیه

حاج همت لب می جنباند؛ اما صدایش شنیده نمی شود. لب های او خشکیده، چشمانش گود افتاده. دکتر با تأسف سری تکان داده، می گوید: «این طوری فایده ای ندارد. ما داریم دستی دستی حاج همت را به کشتن می دهیم . حاجی باید بستری شود. چرا متوجه نیستید؟ آب بدنش خشک شده. چند روز است هیچی نخورده...»
سید آرام می گوید: «خوب، سُرم دیگر وصل کن.»
دکتر با ناراحتی می گوید: «آخر سرم که مشکلی را حل نمی کند. مگر انسان تا چند روز می تواند با سرم سرپا بماند؟»
سید کلافه می گوید:«چاره دیگری نیست. هیچ نیرویی نمی تواند حاج همت را راضی به ترک جبهه کند.»
دکتر با نگرانی می گوید:«آخر تا کی؟»
- تا وقتی نیرو برسد.
- اگر نیرو نرسد، چی؟
سید بغض آلود می گوید: «تا وقتی جان در بدن دارد.»
- خوب به زور ببریمش عقب.
- حاجی گفته هر کس جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمنده امام کند، مدیون است...
سرپل صراط جلویش را می گیرم.
دکتر که کنجکاو شده، می پرسد: «مگر امام چی گفته؟»
حاج همت به امام خمینی فکر می کند و کمی جان می گیرد. سید هنوز گوشی بیسیم را جلوی دهان او گرفته. همت لب می جنباند و حرف امام را تکرار می کند: «جزایر باید حفظ شود. بچه ها حسین وار بجنگید.»

۳.شلمچه

معلم: غروب

پهنه سرخ خورشید در آسمان گسترده شده است...

حاج آفای احدی بود تا چند لحظه پیش صحبت می کرد...

صدای گریه می آید...باد ملایمی نیز میوزد انگار هوا هم مشتاق رساندن پیام گریه بچه هاست...

صدای حاج آقا هنوز در گوشم است...

«...آن قسمت قتلگاه است...می دانید چرا...وقتی خاک ها را کنار زدند تعدادی از بچه ها را در آن پیدا کردند...بچه هایی که دستانشان از پشت بسته شده بود و سر در بدن نداشتند...»

او می گفت:« استادم علامه حسن زاده آملی گفت فلانی شلمچه که رفتی صورتت را بر روی خاک بگذار بگو حسن زاده گفت از من شفاعت می کنید یا نه...»

غروب شلمچه عجب غریب است...

واما این راه همچنان ادامه دارد...

                                 این را آخر فیلم امسال نوشتم.