یاد باد آن روزگاران یاد باد...
آن افرادی که حداقل یک بار در این روز ها به دانشگاه تبریز سری زده اند می دانند، روز روز اردوی زیارتی کربلاهای ایران یا همان اردوی جنوب خودمان است.اردویی که هر ساله برای کوچ از دنشگاه به سمت دانشگاه برگزار می شود
فضای تبلیغاتی هم که مثل همیشه به راه است
از درب دانشگاه دانشگاه که داخل می شوی حال و هوا حال و هوای دیگری است... از طاق نصرت های پر از پارچه نوشته های آن جملات نورانی تا پیاده رو هایی که مثل دوران وفاع مقدس تزیین شده است...
هر چند متر که به سمت ساختمان مرکزی دانشگاه به حرکت در می آیی نام یکی از مناطق عملیاتی را که بر روی تیکه گونی های یک در یک نوشته شده را مشاهده می کنی.
امسال هفدهمین سالی است که از دانشگاه تبریزبه سمت دانشگاههای جنوب کاروان راهی می شود...
راستی این را هم بگویم که کاروان دانشگاه تبریز بزرگترین کاروان دانشجویی دانشگاههای کشور است.
مناطق را هم اگر بخواهم نام ببرم...
بگذارید هر منطقه را با یک معلم آن منطقه معرفی کنم:
۱.تنگه مرصاد
معلم : صیاد شیرازی
سحر است. نماز را در حرم امام مى خوانيم و راه مى افتيم. رسممان است كه صبح روز اوّل برويم سر خاك. مى رسيم. هنوز آفتاب نزده، امّا همه جا روشن است. آقا آمده اند; زودتر از بقيّه، زودتر از ما.
- شما چرا اين موقع صبح خودتون روبه زحمت انداختيد؟
- دلم براى صيادم تنگ شده. مدتيه ازش دور شده ام.
تازه ديروز به خاك سپرده ايمش.

2.پادگان باکری
معلم: مهدی باکری
هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم به من گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.

3. شرهانی
معلم: گمنام
چه می توانم بگویم از شهدایی که نام در گمنامی گرفته اند...
و در این خاک غریب، شرهانی بعد از سال ها گمنام از زیر خاک بیرون می آیند
همین بس نیست!
در پس هر بی نشانی نام هاست
زینت تاریخ ما گمنام هاست

4. فتح المبین
معلم: جاوید نام احمد متوسلیان
زخمي شده بود.پايش را گچ گرفته بودند و توي بيمارستان مريوان بستري
بود.بچه ها لباسهايش را شسته بودند. خبردار که شد،بلند شد برود لباس هاي
آن ها را بشويد. گفتم«برادر احمد،پاتون رو تازه گچ گرفتهن.اگه گچ خيس
بشه، پاتون عفونت ميکنه.»
گفت«هيچي نميشه.»
رفت توي حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشيد. گفتيم الآن تمام گچ نم برداشته و بايد عوضش کرد.
اما يک قطره آب هم روي گچ نريخته بود.
ميگفت«مال بيت المال بود،مواظب بودم خيس نشه.
5.فکه
معلم: حسن باقری(غلامحسین افشردی)
کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت . می گفت « باید بستان رو نگه داریم .اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه ، این چند روز عملیات یعنی هیچ» با این که خسته بود, دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده یکی از گردان ها . از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. جهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد.

6. دهلاویه
معلم: دکتر مصطفی چمران
ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره.یکی می پرسید "این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟"
دوستان برای اینکه مطلب طولانی نشود بقیه اش را بعد می نویسم.
دنیا در نگاه باران